داستان بي حواسي و پيشنهاد بي شرمانه به زن دوست خانوادگی!!
-
تاریخ: 1392/4/30 ساعت: 17:37
داستان بي حواسي من و پيشنهاد بي شرمانه به زن دوستمامروز مي خوام يكي از سوتي هاي وحشتناكي رو كه اخيرا” از خودم ساطع كردم براتون بيان كنم!حدود 3-4 ماه قبل از ماه رمضون امسال بود كه يه دوست خانوادگي جديد پيدا كرديم. يه خانواده 3 نفره بودند كه اسم آقاي خانواده حميد بود و اسم خانوم خانواده هم آناهيتا ب...
خانم و آقا تنها در قطار
-
تاریخ: 1392/4/29 ساعت: 17:06
یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند، بعد از حرکت قطارمتوجه شدند که در این کو په درجه یک؛ که تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه نخواهد شد. ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود. شب که وقت خواب رسید ؛ خانم تخ...
شگفت انگیز ترین نامه دنیا!!!!!!!
-
تاریخ: 1392/4/29 ساعت: 16:20
داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود نا...
مرکز خرید شوهر !!!!!!
-
تاریخ: 1392/4/27 ساعت: 17:36
مرکز خرید شوهر یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد . این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد . اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی با...
عشــق و تــاریخ مصــرف ؟!!!!!!!!!
-
تاریخ: 1392/4/27 ساعت: 17:28
این داستان تکان دهنده واقعی استامروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ... منصور با خودش زمزمه کرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !یک روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم .ژاله و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند . آنها همسایه دی...
داستان عشق و هوس الناز ومیلاد (هر کسی نخونه ولی برای تجربه خوبه)+18
-
تاریخ: 1392/4/27 ساعت: 17:11
هوا ابری بود داشت نم نم ،بارون میزد میلاد هم داشت با ماشینش از محل کارش برمیگشت خونه که کنار خیابون یه دختر خانومی رو دید که تنهاست و منتظر تاکسی! آروم رفت کنارشو شیشه رو داد پایین... سلام خانوم خوشگله برسونمتون... دخترک:برو آقا مزاحم نشو! میلاد:حالا سوار شو کرایه نمیخواد بدی! دخترک:برو آقا مزاحم نش...
باطل کردن سحرو جادو
-
تاریخ: 1392/4/26 ساعت: 19:05
هر كس این آیه از سورهء الرحمن را 70 مرتبه بر روی ظرف آبی بخواند و سپس با آن آب غسل كند هر كس هر سحری برای او كرده باشد باطل می شود باید توجه داشت كه هنگامی كه به وسیله این آب غسل میكنید تشت بزرگی در زیر خود بگذارید چون روی این آب قرآن خوانده شده پس نباید در جای كثیف ریخته شود و پس از غسل نیز میتوانی...
داستان نویسی برای همه دوستان عزیزم
-
تاریخ: 1392/4/26 ساعت: 16:52
سلام دوستان اگر علاقه به داستان نویسی دارید یا داستان هایی دارید که دوست دارید بازدید کنندههای این وبلاگ داستان های شما رو هم بخونن داستان های خودتون رو به ایمیل omid_lovestory@yahoo.com بفرستید تا بعد از بازخونی برای خوندن همه دوستان در وبلاگ قرار بگیره
داستان عاشقی شیوا...حتما بخونید
-
تاریخ: 1392/4/25 ساعت: 17:07
رفتم جلو در ک سیاوش(پسر داییم) و ببینم کسی پیشش بود منم رفتم کنارشون ازش پرسیدم چند سالته هم سن بودیم...چند روز بعد سیاوش و دیدیم ازش پرسیدم پسره چیزی بهت نگفته؟ ازش شمارمو خواسته بود ک گفته بود با کسی دوست نمیشه/اخه من 3 سالی میشد با هیچ پسری نبودم/دیگه حرفی نشد در موردش تا ی مدتی... ی شب ک همگی خو...
کسب درآمد و پیشنهاد یک راه خوبه درامد زایی
-
تاریخ: 1392/4/25 ساعت: 17:56
دوستان عزیزم اگر میخواهید بدون درد سر کاری برای کسب درامد انجام دهید حتما به لینک زیر سر بزنید و با عضویت در لینک زیر اطلاعات لازم برای کسب http://www.nameresan.ir/ads-reg.php?moarref=51466درامد به شما داده خواهد شد!!!!!!!!!!
اثبات عشق .عاشقی. عاشق.
-
تاریخ: 1392/4/25 ساعت: 18:00
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه ...
عشق
-
تاریخ: 1392/4/23 ساعت: 17:37
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیر...
داداشی
-
تاریخ: 1392/4/23 ساعت: 17:35
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: ”متشکرم”. میخوام ...
زخم
-
تاریخ: 1392/4/23 ساعت: 17:34
چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب امریکا، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند، مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پ...
قهوه نمکی
-
تاریخ: 1392/4/23 ساعت: 17:33
اون دخترو توی یک مهمانی ملا قات کرد دختر برجستیه بود چشم همه به دختر بود آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، "خواهش می کنم اجازه ب...
نامزد
-
تاریخ: 1392/4/23 ساعت: 17:32
دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من ش...
استخدام
-
تاریخ: 1392/4/23 ساعت: 17:30
آقای جك رفته بود استخدام بشود ، صورتش را شش تیغه كرده بود و كروات تازه اش را به گردنش بسته بود ، لباس پلو خوری اش را پوشیده بود و حاضر شده بود تا به پرسش های مدیر شركت جواب بدهد.اقای مدیر شركت بجای اینكه مثل نكیر و منكر ، آقای جك را سین جین بكند ، یك ورق كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به یك سئوا...
دختر
-
تاریخ: 1392/4/23 ساعت: 17:29
یه دختر كور توی این دنیای نامرد زندگی میكرد. این دختر یه دوست پسر داشت كه عاشقش بود.دختر همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یكی پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتی كه دختره بینا شد دید كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی ر...
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-
تاریخ: 1392/4/23 ساعت: 17:28
هنگامی که من برای خواندن کتاب،زير شاخه هاي پراكنده ي درخت بيد نشستم،صندلي پارك خالي بود. از زندگي خسته شده بودم و بدين خاطر اخم كرده بودم.زيرا تمام دنيا مصمم بود تا مرا هر طور كه شده به پايين بكشد و گويي اين براي خراب كردن روزم كافي نبود،كه پسر جواني نفس نفس زنان،خسته از بازي به من نزديك شد.او دقيقا...