آه بمان ! - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 18:15
  اندازه ی یک وقفه ی کوتاه بمان حتی شده تا نیمه ی این راه بمان دلتنگ تو بودن به خدا ممکن نیست نه ، آه نکش ، آه نرو ، آه بمان !  
کـاش هر روز جـمعه بـود - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 18:15
کـاش هر روز جـمعه بـود آن وقـت می تـوانستـم دلتـنگی هایـم را بـر گردن غـروبـش بیـانـدازم …. .
ببخششون - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 18:16
خدایا خیلیا دلمو شکستن شب بیا با هم بریم سراغشون من نشونت میدم تو ببخششون
خاک پای قدمت را به دو دنیا ندهیم - تاریخ: 1393/4/11 ساعت: 19:26
ما نه آنیم که در بازی تکراری چرخ و فلک  هرکه از دیده مان رفت زخاطر ببریم ! یا که چون فصل خزان آمد و گل رفت بخواب  دل بعشق دگری داده ز آنجا ببریم وسعت دیده ی ما خاک قدمهای تو بود  خاک پای قدمت را به دو دنیا ندهیم
گریه هایت عاشقانه، - تاریخ: 1393/4/15 ساعت: 18:17
زندگانیت ترانه، گریه هایت عاشقانه، واژه هایت ساده گویی، گفتگوی کودکانه دیدگانت بامدادان، اشکهایت چشمه ساران، چهره ات رنگ سپیده، گونه هایت لاله زاران گیسوانت آبشاران، زلف جنگل زیر باران، پیکرات آمیزه ای از عطر گلگزاران!  
حتما بخو نیییییییییییییییید - تاریخ: 1392/9/13 ساعت: 17:04
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیار...
معنی عشق واقی - تاریخ: 1392/9/13 ساعت: 17:42
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونمتا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و...
رمان عشق بی تو( فصل 3 تا6) - تاریخ: 1392/6/26 ساعت: 11:26
باورم نمیشد، آی دی من بین اون همه آی دی گُم بود. همشونم دختر... از همیشه نا امیدتر بودم، تصمیم خودم رو گرفتم!... حالا که مانی نبود به عشق مهبد شک نداشتم!... قبول میکنم!...ولی... پس مانی چی؟ اون چی میشد؟ اگه چیزی میگفت؟ اگه به پوریا میگفت؟ اگه بابا، مامان میفهمید؟ موبایلم رو از جلوی آینه برداشتم که ن...
رمان عشق بی تو(فصل1 و 2) - تاریخ: 1392/6/26 ساعت: 11:27
ازهمیشه خسته تر به نظر می رسیدم مشتی از اب را روی صورتم پاشیدم وبه یاد خاطرات اخیر افتادم اهی کشیدم ولبم را گزیدم باعجله ته ریشم رادرست کردم وبافریاد های مامان از دستشویی بیرون امدم باعجله به اتاقم رفتم ولباس هایی راکه تازه خریده بودم را پوشیدم شلواری تنگ لی وفاق کوتاه راپوشیدم وبا ادکلن خواهرم دوش ...
داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند - تاریخ: 1392/6/25 ساعت: 17:20
پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را...
چند وقت پیش - تاریخ: 1392/6/25 ساعت: 17:17
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود .ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ا...
تا حالا دقت کردین؟؟؟؟؟!!؟!؟!!!؟!؟؟؟!!!! - تاریخ: 1392/6/25 ساعت: 16:47
دقت کردین وقتی موبایلت زنگ می خوره همه گوش هاشون تیز تیز می شه؛ وقتی تلفن خونه زنگ بخوره همه خودشون رو میزنن به کر بودن ...- دقت کردین نشده یه بار این جعبه دستمال کاغذی رو باز کنیم، برگ اولش درست مثل بچه آدم بیاد بیرون؟!- دقت کردین تا مترو می ایسته همه عین دونده ها می دون به سمت پله ها بعد که می رسن...
یک روایت از سوتی آقایون - تاریخ: 1392/6/25 ساعت: 16:40
یه خانومی واسه تولد شوهرش پیشنهاد داد که برن یه رستوران خیلی شیک ... وقتی رسیدن به رستوران , دربون رستوران گفت: سلام بهروز جان ... حالت چطوره ؟؟؟ زنه یه کم غافلگیر شد و به شوهره گفت : بهروز , تو قبلا اینجا بودی ؟؟ شوهر: نه بابا این یارو رو توی باشگاه دیده بودم ... وقتی نشستن , گارسون اومد و گفت : هم...
ماجرای کیک تولد - تاریخ: 1392/6/25 ساعت: 16:36
مردی برای تولد همسرش به شیرینی فروشی محل تلفن زد تا کیک او را سفارش دهد... فروشنده پرسید که چه پیغام تبریکی روی کیک بنویسد ؟ مرد فکری کرد و گفت بنویسید : با اینکه داری پیرتر میشوی ولی هر روز بهتر میشوی فروشنده پرسید چه جوری این پیغام را بنویسد ؟! مرد گفت : خب، "با اینکه داری پیرتر میشوی" در بالا و "...
سلن دیون - تاریخ: 1392/6/25 ساعت: 16:35
ﺁﻗﺎ ﺗﻮ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﺎﻻ ﻗﯿﺎﻓﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺳﻠﻦ ﺩﯾﻮﻥ ﺑﻮﺩ ، ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﺍﻭﻟﺶ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯽ ﺍﺩﺑﯿﻪ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ، ﺍﻣﺎ ﺧﻼﺻﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﯽ ﻫﻮﺍ ﮔﻔﺘﻢ:ﺧﺎﻧﻢ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺳﻠﻦ ﺩﯾﻮﻥ ﻫﺴﺘﯽ...ﯾﻬﻮ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺑﻮﺩ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ: ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﻪ ﺧﺎﻧﻢ ، ﻣﻨﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮕﻢ...ﺑﻌﺪ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ ﻣﻨﻮ ﺗﺎ...
از دست این خانوما (داستان زیر رو بخونید) - تاریخ: 1392/6/25 ساعت: 16:30
رﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﻭﺳﺘﻢ، ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺎﮐﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ، ﻟﭗ ﺗﺎﺑﺸﻮﮐﻮﺑﯿﺪ ﺭﻭﻣﯿﺰ، ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻟﭙﺘﺎﺑﺘﻮﻥ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻮﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ.ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ : ﭼﺮﺍ؟ﺩﺧﺘﺮﻩ : ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻟﭗ ﺗﺎﺏ ﻗﺪﯾﻤﯿﻢ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﯾﺰﻡ!... ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ : ﺧﺎﻧﻢ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﻩ، ﻣﯿﺸﻪ ﻟﻄﻔﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡﺑﺪﯾﻦ؟-ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻟﭗ ﺗﺎﭘﺎﺷﻮ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ، ﯾﻪ ﻣﻮﺱ ﻫﻢ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ...
آقا دیپ دارین؟؟؟!!!!! - تاریخ: 1392/4/31 ساعت: 16:47
یارو زبونش میگرفته، میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟ کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟ یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره. کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟ یارو می گه: بابا دیب، دیب! طرف میبینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه. اون میآ...
تنها تو دستشویی!!!!!!!!!! - تاریخ: 1392/4/31 ساعت: 16:38
من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛ سلام حالت خوبه؟ من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛ - حالم خیلی خیلی توپه. بعدش اون آقاهه پرسید؛ - خوب چه خب...
داستان یک زن و مرد - تاریخ: 1392/4/31 ساعت: 16:36
یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن. وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه: - آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون ...
داستان سه زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی - تاریخ: 1392/4/31 ساعت: 16:33
سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !   بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن ، زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی ، نه اتو و نه . . . خلاص...

برچسب‌های مرتبط

عشق واقعی | عشق بازی | معنی عشق | عشق کجاس | عشق من کو | عشقگریه هایت عاشقانه، عشق | عشق من | رچسب ها : : عشق | ولنتاین 94 | ولنتاين و تنهای