عاشقانه

متن مرتبط با «عشق» در سایت عاشقانه نوشته شده است

معنی عشق واقی

  • نیلوبلاگ

    پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونمتا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید… چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده ...

    ادامه مطلب
  • رمان عشق بی تو( فصل 3 تا6)

  • نیلوبلاگ

    باورم نمیشد، آی دی من بین اون همه آی دی گُم بود. همشونم دختر... از همیشه نا امیدتر بودم، تصمیم خودم رو گرفتم!... حالا که مانی نبود به عشق مهبد شک نداشتم!... قبول میکنم!...ولی... پس مانی چی؟ اون چی میشد؟ اگه چیزی میگفت؟ اگه به پوریا میگفت؟ اگه بابا، مامان میفهمید؟ موبایلم رو از جلوی آینه برداشتم که نگام به خودم افتاد... من کِی گریه کردم؟ من،پریا، دختری که تو عمرش جز برای نمره واسه چیز دیگه ای حتی مرگ پدربزرگش گریه نکرده بود الآن داشت به خاطر یه نامرد گریه میکرد! یعنی مهبد از نمره واسم مهمتر بود؟ نه، برای من نمره از همه چیز حتی مانی مهمتره... اصلاً از این به بعد نباید مانی صداش کنم باید بگم آقا مانی. ولی اگه به پوریا بگه؟ باید با یکی حرف میزدم!شماره مهبد رو گرفتم هنوز بوق اول نخورده بود که...

    ادامه مطلب
  • رمان عشق بی تو(فصل1 و 2)

  • نیلوبلاگ

    ازهمیشه خسته تر به نظر می رسیدم مشتی از اب را روی صورتم پاشیدم وبه یاد خاطرات اخیر افتادم اهی کشیدم ولبم را گزیدم باعجله ته ریشم رادرست کردم وبافریاد های مامان از دستشویی بیرون امدم باعجله به اتاقم رفتم ولباس هایی راکه تازه خریده بودم را پوشیدم شلواری تنگ لی وفاق کوتاه راپوشیدم وبا ادکلن خواهرم دوش گرفتم جلوی ایینه ایستادم مثل همیشه جذاب وخوش رو که دل تمام دخترهای فامیل ودانشگاه رابرده بودم مادرم فریادزد: دانشگاه تموم شد مثل دخترهایه ساعت ارایش میکنه یه کم ازخواهرت پریا یادبگیرمنظم باش!به سرعت از پله ها پایین اومدم ومادرم رابوسیدم وگفتم :قربون مادرخوشگلم برم که همیشه نگرانمه!مادرم خندیدوقانع شدبه طرف بنزم رفتم ودیدم خواهرم پریاروی صندلی جلومنتظرنشسته وشعرمیخونه بازجوگیرشد روی صندلی ماشین ن...

    ادامه مطلب
  • داستان عشق و هوس الناز ومیلاد (هر کسی نخونه ولی برای تجربه خوبه)+18

  • نیلوبلاگ

    هوا ابری بود داشت نم نم ،بارون میزد میلاد هم داشت با ماشینش از محل کارش برمیگشت خونه که کنار خیابون یه دختر خانومی رو دید که تنهاست و منتظر تاکسی! آروم رفت کنارشو شیشه رو داد پایین... سلام خانوم خوشگله برسونمتون... دخترک:برو آقا مزاحم نشو! میلاد:حالا سوار شو کرایه نمیخواد بدی! دخترک:برو آقا مزاحم نشو مگه خودت خواهر مادر نداری؟! میلاد:نه ندارم! دخترک:یه خنده ای کردو یواش یواش در عقب رو باز کرد مثل اینکه از میلاد خوشش اومده بود... میلاد:چرا عقب بشینی خب بیا جلو جا هست... این بود شروع آشنایی میلاد و الناز....میلاد در طی راه از دخترک سوال کرد اسمتونو میشه بگین؟دخترک:الناز هستم.میلاد:منم میلاد هستم 27 سالمه توی یه شرکت کار میکنم،دانشجویی؟الناز:بله با اجازتونمیلاد:چند سالتونه؟دانشجوی چه رشته ای؟ال...

    ادامه مطلب
  • اثبات عشق .عاشقی. عاشق.

  • نیلوبلاگ

      پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم… هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومن گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد… گفتم:تو چی؟گف...

    ادامه مطلب
  • عشق

  • نیلوبلاگ

      زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید....

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    عشق واقعی | عشق بازی | معنی عشق | عشق کجاس | عشق من کو |